باران

سهمی از هر جا

+ راز فریادهای آقای بهجت (ره) هنگام سلام

فریادهای آقای بهجت (ره) هنگام سلام نماز برای من سئوال شده بود، گفتم اگر ندانم چرا فریاد می‌کشد دیگر برای نماز به قم نمی‌روم.

«تهران زندگی می‌کردم، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند را دیدم و لذت بردم.
 
تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.
 
یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی و به قم می‌روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .
 
کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه؟ چرا داد می‌زنه؟ چرا با درد سلام می‌ده؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم.
 
به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می‌کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم، این هفته هفته آخرمه …
 
یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی می‌رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟
 
سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می‌خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!
 
خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبز و پر از میوه‌ای بود، خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.
 
یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می‌کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند.»
 
این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.
پی نوشت:
وقتی این مطلب و خوندم حسرت از دست دادن آن لذت جلوه معنوی (در قالب یه باغ زیبا) را حس کردم و دلم می خواست حتی بخاطرش اشک بریزم زیبایی عالمی که با شنیدنش حالم دگرگون شد.
شاید کمی از دلگرفتگی دیشبم برطرف شد و تونستم کمی خودم و پیدا کنم و مجبور بودم دیشب در مهمانی حضور پیدا کنم که طرف با دلخوری از یه جماعت مذهبی ظاهر نما همه را زیر سئوال برد و خواست ستونهای ایمانم و بلرزونه اما باعث شد دلم سخت بگیره انرژی کل انداختن و ثابت کردن چیزی رو هم براش نداشتم و شاید نیمی از حرفاش صحت داشت اما زیباییهای عالم معنویت حقیقت داره و برای اینکه بهش برسیم باید از خلی از لذائذ گذشت براش خون دل خورد و حرکت کرد باید نگاه او را یادم باشه باید شکر نعماتش و یادم نره. سخته دعام کنید ...
نویسنده : لاله مرتضوی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شهید کمال کورسل فرانسوی گلی

شهید کمال کورسل فرانسوی گلی در گلستان شهدای دفاع مقدس

 موهایی داشت بور با ریشی نرم و کم  سنی حدود هفده سال داشت . مادرش، فرانسوی و اهل دین مسیح.پدرش مسلمان. دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش به مراکش رفت و مسلمان شد.

محال بود زیر بار حرفی برود که برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را بیابد و بااخلاص از آن دفاع نکند. در نماز جمعه اهل سنت پاریس، سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی از آنها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و خواست که بازهم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند.
بعد از مدتی، رفت و‌آمد "ژوان کورسل " با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس، بیشتر شد. غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش "مسعود " لباس پوشید برود کانون برای مراسم، "ژوان " پرسید: "کجا می‌ری؟ " گفت: "دعای کمیل " ژوان گفت: "دعای کمیل چیه؟! ما رو هم اجازه می‌دی بیاییم! " گفت: "بفرمایید " .
چون پدرش مراکشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با "مسعود " رفت و آخر مجلس نشست. آن شب "ژوان " توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند.
هفته آینده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطرزده گفت: "بریم دعای کمیل ".
گفتند: "حالا که دعای کمیل نمی‌روند "؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.
یک روز بچه‌های کانون، دیدند "ژوان " نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی هم نگذاشته و هفته بعد دیدند که بر مُهر سجده می‌کند. "مسعود " شیعه شدن او را جشن گرفت.
وقتی از "ژوان " پرسید: "کی تو رو شیعه کرد؟ " او جواب داد: "دعای کمیل علی(ع) ".
گفت: "می‌خواهم اسمم رو بذارم علی ".
"مسعود " گفت: "نه، بذار شیعه بودنت یه راز باشه بین خودت و خدا با امیرالمؤمنین(ع). "
گفت: "پس چی؟ "
ـ "هرچی دوست داری "
گفت: "کمال "
چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب کرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.
مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت: "شما بچه منو منحرف می‌کنید ".
بچه‌ها گفتند: "چند وقتی مادرت را بیار کانون " بالاخره هم مادرش را آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.
کتابخانه کانون، بسیار غنی بود. "کمال " هم معمولاً کتاب می‌خواند. به خصوص کتاب‌های شهید مطهری.
خیلی سؤال می‌کرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت، وقتی هم می‌گرفت ضایع نمی‌کرد و به خوبی برایش می‌ماند.
یک روز گفت: "مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم ".
ـ "برو پی کارت. تو اصلاً نمی‌توانی توی غربت زندگی کنی. برو درست را بخوان. " آن زمان دبیرستانی بود.
رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: "کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت کردم. بنا شده برم عراق. از راه کردستان هم قاچاقی برم قم. " با برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت.
مسعود گفت: "تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری، معلومه ایرانی نیستی!
خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و آنها هم با قم و در مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.
ظرف پنج ـ شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد.
اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت: "معنا ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود. "
خیلی راحت می‌گفت: "من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه! برید سر درستون. من هم باید مطالعه کنم. "
یک کتاب "چهل حدیث " و "مسأله حجاب " را به زبان فرانسه ترجمه کرد.
همیشه دوست داشت یک نامی از امیرالمؤمنین(ع) روی او بماند. می‌گفت: "به من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی(ع) و من هست. "
یک روز از "مدرسه حجتیه " زنگ زدند که آقا پایش را کرده توی یک کفش که من زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول نمی‌کند.
مسعود گفت: "حالا چه زنی می‌خواهی؟ "
گفت: "نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد. "
مسعود هم گفت: "این زنی که تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌کند. "
هرچه توجیهش کردند، فایده نداشت.
"مسعود " یاد جمله‌ای از کتاب حضرت امام افتاد که توصیه کرده بودند "طلبه‌ها، چند سال اول تحصیل را اگر می‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند. "
رفت کتاب را آورد. گفت: "اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته. "
جمله را که خواند، کتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فکر کرد و فکر کرد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: "باشه ".
خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع، دستورات اهل بیت(ع) است.
هروقت‌ ما گفتیم: "امام " می‌گفت: "نه! حضرت امام ".
یک روز رفت پیش مسعود و گفت: "می‌خواهم برم جبهه " ایام عملیات مرصاد بود.
مسعود گفت: "حق نداری " .
گفت: "باید برم ".
مسعود: "جبهه مالی ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان ".
گفت: "نه! حضرت امام گفتند واجب است. "
فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقریباً بیست و چهار سال داشت.

از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نکرد، ولی هرروز یک‌قدم جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.
چقدر راحت این قوس صعودی را طی کرد، چقدر سریع.
کمال، آگاهانه کامل شد و در یک کلام، بنده خوبی شد.
یکی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر "کمال کورسل " شهید نمی‌شد، امروز با یک دانشمند روبه‌رو بودیم، شاید با روژه‌ گارودی دیگر!

کمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیر ما، تا همیشه سبز باد
نویسنده : لاله مرتضوی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مرا قبولم کن.

تسلیـــــــــــــــــت...

کار تنش زیاد ولی وقت من کم است

یک شب برای شست و شوی این بدن کم است

بانوی من نحیف نبود، این چنین نبود

وقتی نگاه می کنمش ظاهراً کم است

در زیر پارچه ورمش گم نمی شود

آن قدر واضح است که یک پیرهن کم است

باید چگونه جمع کنم این بساط را

فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است

مسمار را خودم زده بودم به تخته ها

باید بمیرم آه، پشیمان شدن کم است

گیرم حسین دق نکند این چنین ولی

گریه بدون داد برای حسن کم است

آئینه آمدی و ترک خورده می روی

یعنی برای بردن تو چهار زن کم است

پیراهن حسین که کارش تمام شد

پس جای غُصّه نیست اگر یک کفن کم است

بالت، پرت، تنت، همۀ پیکرت خدا

این زخم ها زیاد ولی وقت من کم است

علی اکبر لطیفیان

شنیده ای می گویند چنان می زنمت که یکی از من بخوری، یکی از دیوار!؟

آری حتما شنیده ای، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟

شنیدن هر چقدر هم سخت باشد هیچگاه به طاقت فرسایی دیدن نخواهد بود.

آخر بابا شنید، حسین شنید، زینب شنید، ما هم شنیدیم؛ اما تنها حسن دید.

تنها حسن دید و باز هر چقدر هم که دیدن سخت باشد مثل خوردن نیست، که و شاید حسن گفته باشد: مادر کجا می روی؟! خانه از این طرف است.

پی نوشت:

دیشب پیراهن سیاهی دلم را زیر و رو کرد یک عزادار با یک حرکت فاطمی وقتی با سکوت پرحرفش از کنار یه جمعیت مست و لایعقل گذشت و لحظه ای شرمندشان کرد ...

اینجا آمدم دوباره عذر بخوام دوباره توبه کنم برای آنچه که نبودم بخاطر دیرآمدنهایم بخاطر همه بهانه هایی که نیامدم تو را بیاد نیاوردم .

باید می آمدم باید تو را می دیدم بیشتر شرم می کردم بیشتر می شناختمت ...

امشب در محضرت بخاطر همه غمهای مدامت برای من و امثال من توبه خواهم کرد و به محبتتت متوسل خواهم شد و سر به سجدۀ بندگی خواهم گذاشت.

امروز به مشکی پوشیدنی می اندیشم که تسلای دل تو باشه امروز تو را حس می کنم با تمام دلم به وسعت گرفتگی که دم به دم زیادتر می شود و راه نفس کشیدن را سخت تر می کند. ذره ای از محبتت به تمام دنیا می ارزد.

با یه دل گرفته نفس زدن باید خوب باشد همه چیز بوی تو را می دهد یکی بیاد به من بابت بارها بارها از دست دادنت  تسلیت بگه که چقد از بالایی ها افتادم و ... این دل دست و پا شکسته و رو بپذیر.

چقدر امروز لحظه لحظه نگاهت را حس می کنم و چقد از این همه توجه و محبتت بی خبر بودم و حتی برا عرض تشکر نیومدم.

جان من هرگز نگاهت را از من مگیر.

نویسنده : لاله مرتضوی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چند داستان کوتاه از زندگی آیت الله مروارید (رحمه الله علیه)

اعتمادی عجیب !

 شب اول ماه شوال با اخوی (آیت الله مروارید) به مسجد گوهر شاد رفتیم . . . به ایشان گفتند :آیت الله العظمی بروجردی به همراه آیت الله حاج شیخ علی اکبر نوغانی در ایوان مقصوره منتظر شما هستند.  با هم نزد آیت الله بروجردی رفتیم . مردم در محضر ایشان منتظر ثبوت رویت هلال ماه شوال برای معظم له بودند.آیت الله بروجردی از اخوی پرسیدند : شما ماه را دیده اید؟ اخوی پاسخ دادند : بله!!! آیت الله بروجردی بی درنگ و بدون سوال از محل ، زاویه و کیفیت رویت(که در این موارد معمول است) رو به مردم فرمودند : الحمدلله،فردا عید است!!!  مردم نیز با خوشحالی صلوات فرستادند.

  آیت الله العظمی سیستانی دست ایشان را بوسید

 آیت الله مروارید در آخرین سفر زیارت عتبات عالیات در سال 1377 شمسی به همراه چند تن از نزدیکان برای دیدار با آیت الله سیستانی به منزل ایشان رفتند.

با ورود آیت الله مروارید،آیت الله سیستانی برای استقبال ایشان به صحن حیاط آمدند و بعد از عرض سلام دستِ  آیت الله مروارید را بوسیدند و خودشان به جای یکی از جوانها زیر بغل ایشان را گرفتند.

آیت الله مروارید که در آن ایام چشمشان نمی دید پرسیدند: ایشان کیست؟

آیت الله سیستانی خود پاسخ دادند: منم علی!!!

نقل از حجه الاسلام و المسلمین حاج شیخ حسین تقوی بجنوردی 

سند: آیت الله  مروارید!

مرحوم آیت‌الله مروارید دعای کوتاهی را در محضر رهبر معظم انقلاب مطرح نمودند.

بنده فرصت را مغتنم شمردم و آن را یادداشت کردم. سپس به مرحوم آقا عرض کردم: مأخذش را هم بفرمایید بنویسم!

رهبر انقلاب بلافاصله فرمودند:

 "ایشان خودشان سند هستند؛بنویسید سند :  آیت الله مروارید ! "

حجت‌الإسلام و المسلمین راشد یزدی در سخنرانی مراسم هفتم مرحوم آقا

چه عرض کنم

در برابر پرسش‏هایی که پاسخ آن کمتر از یقین بود به راحتی کلمه " نمی‌دانم " یا " چه عرض کنم " را بر زبان می‏آوردند و اگر پرسش کننده اصرار می‏کرد با تاکید بر " شاید "   و  "  محتمل است " و با کمال احتیاط   نظر خویش را مطرح می‏کردند

تذکر غیر مستقیم

به شدت از عیب جویی برکنار بود. یکی از تجار متدین که سالیانی ایشان را برای نماز صبح به مسجد می برد، روزی از شخصی گله کرده بود. حضرت آیت الله مروارید برای او خاطره ای نقل کرد که در نوجوانی از ظلمی که یکی از ارحام به او و خانواده شان کرده بود ، نزد استاد و مربی خویش حاج شیخ حسنعلی نخودکی گلایه کرده بود. استاد ایشان فرموده بود: «پدر شما بیست و پنج سال با من رفیق بود و در این مدت حرف احدی را از او نشنیدم، شما  هم برای خدا این ها را اظهار نکن » .  بدین ترتیب آیت الله مروارید با  نقل  این سخن استاد، که خود تا آخر عمر به بهترین صورت بدان عمل کرد، به دوست متدین خود تذکر داد.

پرداخت اجاره بها

یکی از فضلا و روحانیون مشهد نقل کردند : اوایلی که به مشهد منتقل شدم با کسی آشنا نبودم و در منطقه ای خانه ای اجاره کردم . آن زمان شرایط مالی مناسبی نداشتم . روزی که برای پرداخت اجاره ماهانه نزد صاحب خانه رفتم با کمال تعجب صاحب خانه ام گفت : شخصی اجاره شما را تا یکسال پرداخت کرده است و من که حیران مانده بودم ،پرسیدم چه کسی ؟ و او گفت : فرمودند : نام ایشان را فاش نکنم .مدت ها بعد فهمیدم آن شخص آیت الله مروارید بوده است 

کاری که از دست من بر می‌آید

درب خانة حاج آقا به روی مردم باز بود و اقشار گوناگون، برای عرض حاجت خویش نزد ایشان می‌رسیدند.

گاهی کسی می‌آمد و می‌گفت برای خانه‌اش آهن نیاز دارد. حاج آقا برای یکی از آهن فروشان متدین مشهد که از ارادتمندان به ایشان بود، برگه‌ای می‌نوشتند که « این تعداد شاخه آهن تحویل فلانی شود».

 شخصی می‌آمد و از مخارج درمانش شکوه می‌کرد. حاج آقا با رییس یکی از بیمارستانها که با ایشان آشنایی داشت، تماس می‌گرفتند و سفارش آن شخص را می‌کردند.

میعاد ارباب معرفت

نماز جماعت حاج آقا از مسجد گوهرشاد و مدرسة میرزا جعفر تا مسجد ملا هاشم و پس از آن مسجد ملاحیدر، به ویژه نماز صبح، از دیر باز مورد استقبال مجاوران و زائران و محل اجتماع فضلا و علما بوده است.

بارها بزرگانی همچون آیت‌الله میرزا جواد آقای تهرانی، آیت‌الله شهید مطهری و حجت الاسلام و المسلمین شهید هاشمی نژاد در نماز جماعت ایشان حاضر می‌شدند.    

سردار سرافراز اسلام شهید صیاد شیرازی به یکی از نزدیکان خود گفته بود: من هر وقت که به مشهد می آیم، اول به زیارت حضرت رضا علیه السلام مشرف می‌شوم و بعد از آن مقیدم که برای نماز به  ملاحیدر بیایم و پشت سر آیت‌الله مروارید نماز بخوانم

حلالم کنید

ایشان بارها به فرزندان یا نوه هایشان که ایشان را در ماه‌های آخر عمر، برای نشستن و برخاستن و یا وضو گرفتن کمک می‌کردند می‌فرمودند: برای شما زحمت شد. إن شاء الله مرا می‌بخشید حلالم کنید!

وای از این همه غفلت

دیدن پیرمردی 90 و چند ساله که نمی‌تواند به تنهایی راه برود و چشم هایش نیز قدرت دیدن ندارد اما اول صبح به مسجد آمده تا در نماز جماعت شرکت کند صحنه عبرت آموزی برای جوانانی مانند من بود که اطراف او جمع شده بودیم و به او که دلش را به دیگری سپرده بود نگاه می‌کردیم و به یاد نمازهای صبح قضاشده خودمان می‌افتادیم و تأسف از این همه غفلتی که داریم.

 شور راز و نیاز

به نوافل تأکید بسیار می ورزید، چندان که در سالهای پایانی حیات نورانی خویش نیمه شب بارها از مقدار فاصله تا اذان صبح می پرسید، تا مبادا وقت فضیلت مناجات و نماز شب از دست برود.

چه کرامتی از این بالاتر ؟

شخصی از آیت الله مروارید پرسید : شما این همه مدت که در جوار حضرت رضا علیه السلام بوده اید کرامتی هم از حضرت رضا علیه السلام  دیده اید که برای ما نقل کنید ؟ ایشان بلافاصله فرمودند : چه کرامتی از این بالاتر که من هر چه  دارم ، از حضرت رضا دارم !...

برکت حرم

از حاج آقا پرسیده بودند :

 این فرزندان صالح به واسطه چه چیزی نصیب  شما  شده است  ؟ فرموده  بودند : از برکت حرم رفتن صبحهاست ...

چشمان اشک آلود

از دعا و مناجات لذت می برد. زیارت عاشورای هر روز ایشان زبانزد عام و خاص است، و چشمان اشک آلودش خاطرة همیشة کسانی است که در این اواخر به دلیل نابینایی آن عزیز، این زیارت را برایشان می خواندند. به ادعیه و اذکار، چه روزانه و چه مربوط به زمان های خاص، تأکید بسیار داشت. دائم الذکر بود و گاهی برای کتمان این حالت، خیلی عادی با دست، دهانِ ذاکر خود را می پوشاند.

این را برای مردم بخوان

یکی از فضلای اهل منبر نقل می کرد: یک روز حاج آقا با من تماس گرفتند و فرمودند : بیا کارت دارم . وقتی رفتم فرمودند : یکی از کتب حدیثی مشهور را بیاورند . وقتی کتاب را آوردند ، حدیثی را از آن کتاب خواندند که :

« ابو بصیر گوید خدمت ام حمیده رفتم که او را در مرگ امام صادق تسلیت دهم گریست و از گریه‏اش گریستم و پس از آن فرمود اى ابا محمد اگر امام صادق را وقت مرگ مى‏دیدى شگفتى دیده بودى، دو دیده‏اش را گشود و فرمود همه خویشانم را گردم جمع کنید و کسى نماند که او را جمع نکردیم گفت به آنها نگاهى کرد و فرمود : براستى به شفاعت ما نمی رسد کسى که نماز را سبک شمارد »  حاج آقا فرمودند : می خواهم این  روایت را در مسجد برای مردم بخوانی !

تشرف روزانه

حاج آقا در سالهایی که منزلشان در مجاورت حرم مطهر ( در بند علی خان ) بود ، روزی دو مرتبه به حرم مشرف می شدند و در سالهای آخر عمر که فاصله منزل تا حرم کمی بیشتر شد  و از طرفی دچار کهولت  سن  شده  بودند  ، هرروز حد اقل یک مرتبه به حرم مشرف می شدند

دعا برای فرزندان

یکبار حاج آقا به من فرمودند :

« من در هر سجده ای به یاد شما (فرزندان و نوه ها ) هستم » .

پس از آن هرگاه که خطری از زندگیم رفع می شود و یا گشایشی در کارم پدید می آید ، یاد آن سخن می افتم .

قصه های قرآنی

آن وقتها که حاج آقا هنوز خیلی کهنسال نبودند ، برای من و چند نفر دیگر از نوه هایشان قبل از خواب از روی کتاب قصه های قرآن ، قصه می خواندند .هنوز، بسیاری از آن  قصه ها را به یاد دارم

پیام مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای در پی ارتحال حضرت آیت الله مروارید

 بسم الله الرحمن الرحیم

درگذشت عالم ربانی و عبد صالح آیت الله آقای حاج میرزا حسنعلی مروارید (طاب ثراه) را به حضرت بقیة الله ارواحنا فداه و نیز به علمای اعلام و حوزه علمیه و عموم مردم متدین و وفادار مشهد مقدس و به ویژه به فرزندان مکرم و معزز و دیگر افراد خاندان محترم ایشان صمیمانه تسلیت عرض می کنم.

این عالم جلیل القدر عمر پر برکت خود را یکسره با پرهیزگاری و صلاح و سداد گذرانیدند و در طول سالیان متمادی با رفتار و منش علمی و عملی خویش چهره ای نورانی و فراموش نشدنی از خود در خاطره همه کسانی که با ایشان آشنا بودند، باقی گذاشتند.

از خداوند متعال علو درجات و رحمت و مغفرت واسعه برای ایشان و اجر جزیل و توفیق برای بازماندگانشان مسألت می کنم.

سید علی خامنه ای

پیام حضرت آیت الله العظمی سیستانی  در پی ارتحال حضرت آیت الله مروارید

بسم الله الرحمن الرحیم

مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ

خبر ناگوار رحلت حضرت آیه الله حاج شیخ حسنعلی مروارید ( طاب ثراه ) موجب تالم و تاثر فراوان گردید.معظم له که عمر شریفشان را در ترویج دین مبین و دفاع از حریم مذهب اهل بیت عصمت و طهارت و خدمت به مومنین صرف نمودند ، یکی از مصادیق برجسته ی علمای ربانی و خدمتگزارانِ نمونه ی دین و مذهب بودند.ضایعه ی فقدان آن بزرگوار را به پیشگاه حضرت ولی عصر ارواحنا فداه و اساتید و طلاب حوزه ی علمیه ی مشهد مقدس و به عموم مردم شریف خراسان و بستگان محترم آن مرحوم ، به خصوص جناب مستطاب حجه الاسلام و المسلمین حاج شیخ مهدی مروارید و آقایان اخوانشان دامت تاییداتهم تسلیت و تعزیت عرض نموده ، و از درگاه حضرت احدیت جَلَّت آلاه برای آن فقید سعید علو درجات ، و برای بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل مسالت دارم ، و انّالله و انا الیه راجعون .

       علی الحسینی السیستانی

روحــــــــــــــــــــــــــــــش غریق رحمت الهی باد 

کل مطالب برگرفته شده از کتاب « مروارید علم و عمل »  تالیف : محمد الهی خراسانی

نویسنده : لاله مرتضوی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خواب جانان...

بسم الله الرحمن الرحیم

 شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان رو ببینم؟

 پیر مغان : شب یک غذای شور بخور.آب نخور و بخواب.

 شاگرد دستور پیر رو اجرا کرد و برگشت.

 شاگرد: استاد دائم خواب آب میدیدم!‏ خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم.کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول...گفت اینا رو خواب دیدم!

 پیر مغان فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏؛‏ تشنه امام زمان بشو تا خواب امام زمان ببینی!

 
 
 
 
●●●▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬●●●
(¯`’★•♥اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ♥ •★’´¯)
●●●▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
نویسنده : لاله مرتضوی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سلام مادر وقت داری؟

بیاد همۀ نیمه شبهایی که با تمام وجود غذای سحر را اماده میکردی وبعد پیچ رادیو را آروم روشن میکردی و تا دم کشیدن غذا قدم میزدی فکر میکردی گریه میکردی تو غمهای بی پایانت مادر ... غم از دست دادن نابهنگام پدرت غم ایام کودکی وماجراهای ایام جوانی همه وهمه و در آخر غم منصور عزیزت غم منصور؛ آبت کرد حالا خیالت راحته؟ که در چند قدمی منصور آرمیدی بعد از سالها منزلت کنار یک شهید مبارک.

عکس منصوربا لبخند همیشگی اش آنقدر گیجم می کند که فاتحه خانی را از یاد می برم 22 بهار عمری نبود که راحت بتوان از کنارش گذشت...

صدای تو مادر مرا میکشد مگر دل جرأت آن را دارد که به صدای تو گوش دهد شعرهای تو مویه های تو در وصف و منصورت... گویا فرزند خودت بود که فقط به اسم خاله بودی!

عشق تو به شهیدت مقام شهیدت گوشه کوچکی از قلب خدایی ات بود عشقت به خدا، ائمه ؛ گنج هایی که دیر به آن رسیدم!!!

خدا کند دیر نشده باشد خدا کند عذرخواهی های هر شب مرا بپذیری که نگاه الان تو بیشتر مرا می پاید واین فرزند خاطی تو آرزویش شده دور از چشم همه سر بر سنگ قبرت بگذارد وبه نزدیکتر برایت حرف بزند اشک بریزد.

این دردنامه است که شاید ساختار ادبی آن کم رعایت شده است که دل است و خرده ای نیست اگر آداب و ترتیبی نجوید.

کم بود کم بود! دو سال قبل از پریدنت جبران عمر پر خطا کم بود فقط درهمان سال آخر توانستم دستانت را ببوسم ورضایتت را بگیرم که گستاخی وشیطنت بیش از حدم را ببخشی

هر سال بیشتر از قبل تورا بیاد می آورم چکنم که بیشتر بخوابم می آیی اما چرا هر وقت تورا بیاد می آورم چشمان پر آب تو را بیادمی آورم که می خواهی قصه تلخ دیگری را برایم تعریف کنی...

بهار می آید و جای خالی ات تازه تر می شود چکنم نمی توان نوشت! قصه تو کتابی است که صحنه صحنه اش حرفها برا گفتن دارد که من می دانم و خدای من.

و امسال چهاردهمین بهار است که رفته ای ومن دوباره خواهم آمد وخواهم گفت کاش بجای تو بودم وباز سرم را که کمی بالا میگیرم عکس منصور را می بینم که دوباره لبخند می زند یک لبخند کمیاب و دلنشین.

... واین قسمت تقدیم به ندای عزیزم که هیچ وقت نشد جانانه بهت تسلیت بگم!

وآخرین بار که مادر نازنینت را دیدم شاید اعتکاف سال 85 یا 86 بود که کنار سجاده اش استراحت می کرد وتسبیح دستش بود. تعجب کرده بودم مادر پرشوروخوش صحبتت خیره به سقف مسجد حضرت زینب (س) ساکت و آرام بود دلم میخواست برم جلو باهاش حرف بزنم چند قدمی هم رفتم اما با خودم گفتم بهتره خلوتش وبهم نزنم (آخه هیچوقت مامانت و اینطوری ندیده بودم) هنوز هم باورم نمی شود چقدر خاطره اش تو ذهنم پر رنگه . چقد نازنین بود...                          روح هر دویشان شاد.

و کاش می گفتی دوباره از عشقت به مادر می گفتی از عشقی که تو شاید لایقشی عشق تو به حضرت زهرا (س)...

نفیسه تو بگو از عشق پنهان و پر شورت به حضرت مادر (س)...

مگر می شود پهلوی او بود و نشکست!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟

نویسنده : لاله مرتضوی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خشک شده لبهای ما با چند ندبه می رسی...

یا نور....

می برم این روزها نام ترا آرام تر

 

تا بمانم در شمار عاشقان گمنام تر

نیستی فرصت برای درد دل کردن کم است

درد دل باشد برای دردهایی عام تر

درد اول دوری از آیینه و آیینگیست

درد دوم درد دلهایی ازین هم خام تر

کاش گاهی هم به ما سر می زدی هرچند نیست

در میان خستگان از قلب ما ناکام تر

خشک شد لبهای ما با چند ندبه می رسی؟

جان مولا ،ساقی از دست تو شد این جام تر؟!

زیر لب ذکر تو را هر روز و هرشب گفته ام

گفته ای :‌آرامتر،آرامتر،آرامتر!

کاسه شعر مرا از دست عشق انداختی

تکه ای را تر کن از سرچشمه الهام،تر!

می رسی و انتخابی سخت خواهی کرد،آه

بی گمان از عاشقانی بهتر و خوش نام تر

سهم ما... شوق حضور و آبروی انتظار

سهم عاشق های از گمنام هم گمنام تر!

 

 

اسلام علیک یا بقیه الله فی ارضه

متن از وبلاگ

http://www.zzhr.blogfa.com/

نویسنده : لاله مرتضوی ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عاشقم باش تا عاشقت شوم...

یه چند وقتیه ایملیهایی باحالی بهم ارسال میشه که حال دلم و جا میاره که به عزیزان تقدیم می کنم.

من طلبنی وجدنی (آن کس که مرا طلب کند،من را می یابد )

و من وجدنی عرفنی ( و آن کس که مرا یافت، من را می شناسد )

و من عرفنی احبنی (و آن کس که مرا شناخت، من را دوست می دارد )

 و من احبنی عشقنی (و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد)

و من عشقنی عشقته (  و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم )

چو من عشقته قتلته ( و آن کس که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم ) و من قتلته فعلیّ دیته (  و آن کس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است ) 

و من علیّ دیته فانا دیته (و آن کس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او می باشم

 

یادش بخیر

اون روزا

یک جاهایی که میرسیدی رو تابلو نوشته بود با وضو وارد شوید

ما هم میفهمیدیم که اونجا محل عروج چند نفر بوده

از اونجا که میخواستیم رد بشیم وضو میگرفتیم

حالا

گوش کن

آهای مواظب باش خواستی بیای تو این دل  وضو بگیر اینجا آرامگاه خاطرات خیلی از اونهایی هست که باید برای بردن اسمشون هم وضو بگیری...

 

بعضی وقتها عوض شدن نشانه بازگشته

بازگشت راهی را که اشتباه رفتم و حالا میخوام جبرانش کنم

همین وقتهاست که نیاز به یک دلیل و کمی دلگرمی دارم و و البته کمی هم شجاعت

شجاعت را در خودم میبینم

پس خداوندا تو دلیلم باش

تا دلگرمیم را هم از عشق تو بگیرم...

 

همه چی یک دفعه اتفاق می افته انگار تو خوابه یک حالتی مثل خلصه

یک سبکی عجیب انگار تمام درد ها و رنجهاش تموم شده

داره از وضعیت جدیدش لذت میبره

آره

انا لله و انا الیه را جعون

با زگشت همه به سوی خداست

راستی معنی این جمله چیه

 

میگن مرده را که برای تشییع میبرن روح همراهیشون میکنه اول نگاه میکنه ببینه چه کسانی برای تشییعش اومدن بعد تو خاک که میگذارنش به آشناهاش نگاه میکنه و دلداریشون میده

مردم که بلند میشن برن همه رو صدا میکنه میگه کجا میرین من رو تنها نگذارید من میترسم اما هیچ کس صداشو نمیشنوه بچه ها و همسرش را صدا میکنه میگه شما بمونید من یک عمر برای شما زحمت کشیدم

اما اونها هم صداش را نمیشنوند یک نگاهی به دور و برش میندازه میبینه تنهاست تنهای تنها

هول برش میداره

ناراحته که همه تنهاش گذاشتن

یک دفعه صدایی میشنوه

بنده من

 تنها موندی

 همه رفتند

یادته بهت گفتم من دوستت دارم

یادته گفتم من تنهام یادته گفتم فقط منم که برات میمونم

تو اون روز نشنیدی

ببین چطور تنهات گذاشتن

نگران نباش حالا من هستم تنهات نمیگذارم

من دوستت دارم

  ببین دوست من اگه یک وقت شبی نصفه شبی بیدار شدی دیدی دلت هوای نماز کرده بدون اونه که صدات میزنه اون تنهاست دلش میخواد بنده اش با او حرف بزنه یک کم از خوابت بزن بشین سر سجاده یک یادی هم از من کن 

 --

التماس دعا از همه خوبان...

نویسنده : لاله مرتضوی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس